تبليغاتX
عاشقانه
این فصل را با من بخوان باقی فسانه است ×××× این فصل را بسیار خواندم عاشقانه است
 

من پذيرفتم شکست خويش را
پندهای عقل دور اندیش را


من پذيرفتم که عشق افسانه است
این دل درد آشنا دیوانه است


می روم شاید فراموشت کنم
با فراموشی هم آغوشت کنم


می روم از رفتنم دل شاد باش
از عذاب دیدنم آزاد باش


گرچه تو تنهاتراز ما مي روي
آرزو دارم ولي عاشق شوي


آرزو دارم بفهمي درد را
تلخي برخوردهاي سرد را

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 آذر1386ساعت 21:30  توسط علیرضا  | 

 

خانمی ۳ پير مرد جلوی درب خانه اش ديد.

- شما را نمی شناسم ولی اگر گرسنه هستيد بفرماييد داخل.

+ اگر همسرتان خانه نيستند، می ايستيم تا ايشان بيايند.

همسرش بعد از شنيدن ماجرا گفت: برو داخل دعوتشان کن.

بعد از دعوت يکی از آنها گفت: ما هر ۳ با هم وارد نمی شويم.

خانم پرسيد چرا؟

يکی از آنها در پاسخ گفت: من ثروتم، آن يکی موفقيت و ديگری عشق است. حال با همسرتان تصميم بگيريد کداممان وارد خانه شود.

بعد از شنيدن، شوهرش گفت: ثروت را به داخل دعوت کن. شايد خانمان کمی بارونق شود.

همسرش در پاسخ گفت: چرا موفقيت نه؟

عروسشان که به صحبت اين دو گوش می داد گفت چرا عشق نه؟ خانمان مملو از عشق و محبت خواهد شد.

شوهرش گفت: برو و از عشق دعوت کن بداخل بيايد. خانم به خارج خانه رفت و از عشق دعوت کرد امشب مهمان آنها باشد.

۲ نفر ديگر نيز به دنبال عشق براه افتادند. خانم با تعجب گفت: من فقط عشق را دعوت کردم!

يکی از آنها در پاسخ گفت: اگر ثروت و يا موفقيت را دعوت می کرديد، ۲ نفر ديگرمان اينجا می ماند. ولی هرجا عشق برود، ما هم او را دنبال می کنيم.

هر جا عشق باشد
موفقيت و ثروت هم هست!

+ نوشته شده در  جمعه 13 مهر1386ساعت 14:15  توسط علیرضا  | 

 

یه متن عاشقانه خیلی قشنگ :

پشت میز قمار دلهره عجیبی داشتم

                                      برگی حکم داشتم

                                                     و دیگر هر چه بود ضعیف بود و پایین

بازی شروع شد

او حاکم بود ومن محکوم

همه برگهایم رفتند و سه برگ بیش نماند

برگی از جنس وفا رو کرد من بالاتر آمدم

بازی در دست من افتاد

عشق آمدم،با حکم عشوه و ناز برید

و حکم امدار جنس چشم سیاهش

زندگی،حکم پایین من بود و

باختم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مهر1386ساعت 20:59  توسط علیرضا  | 

 

زمان های قديم٬ وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود. فضيلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.

ذکاوت گفت بياييد بازی کنيم. مثل قايم باشک!

ديوانگی فرياد زد: آره قبوله من چشم می زارم!

چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد٬‌ همه قبول کردند.

ديوانگی چشم هايش را بست و شروع به شمردن کرد: يک٬ ... دو٬ ... سه٬ ... !

همه به دنبال جايی بودند که قايم بشوند.

نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.

خيانت خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.

اصالت به ميان ابر ها رفت.

هوس به مرکز زمين راه افتاد.

دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت٬ به اعماق دريا رفت.

طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق.

آرام آرام همه قايم شده بودند و

ديوانگی همچنان می شمرد: هفتادو سه٬ هفتادو چهار٬ ...

اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.

تعجبی هم ندارد. قايم کردن عشق خيلی سخت است.

ديوانگی داشت به عدد ۱۰۰ نزديک می شد٬ که عشق رفت وسط يک دسته گل رز آرام نشت.

ديوانگی فرياد زد: دارم ميام. دارم ميام ...

همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود.

بعد هم نظافت را يافت. خلاصه نوبت به ديگران رسيد. اما از عشق خبری نبود.

ديوانگی ديگر خسته شده بود که حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت: عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.

ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه گل از درخت کند و آن را با تمام قدرت داخل گل های رز فرو برد.

صدای ناله ای بلند شد.

عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد٬ دست هايش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت.

شاخهء درخت٬ چشمان عشق را کور کرده بود.

ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت

حالا من چی کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نيست دوست من٬ تو ديگه نميتونی کاری بکنی٬ فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يار من باش.

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.

و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 31 شهریور1386ساعت 16:28  توسط علیرضا  | 

 

من او را دوست دارم.

شاید مردم بگویند دیوانه است ولی بازهم او را دوست دارم.

دوست خوبی است.بهترین دوستی که تا به حال داشته ام.

قابل اعتماد است٬چون میدانم که حرفی را که با او می زنم هرگز به کسی نمیگوید.

سالهاست که با من است و در غم ها و شادی ها همراهم بوده است.

هرگاه از او  بخواهم می رود و هر گاه بخواهم بی هیچ منتی باز می گردد.

نمی توانم روزی را تصور کنم که او را برای همیشه از دست بدهم و کس دیگری جای او را بگیرد.

اوایل که با او آشنا شدم توجه زیادی به او نمی کردم.چندین بار ترکش کردم ولی باز هم به دنبالم آمد.

روزی به او گفتم که تو را دوست ندارم٬خندید و گفت در آینده٬من بهترین دوست تو میشوم و همین گونه شد که گفت.

غروب را بیشتر از طلوع دوست دارم چون مرا به یاد او می اندازد٬او را دوست دارم چون مرا به یاد خداوند می اندازد.

آری٬خداوند

چرا که خداوند هم تنهاست.

نام بهترین دوست من این است: تنهایی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت 7:25  توسط علیرضا  | 

 

از این شعر خیلی خوشم میاد٬بخونین شاید شما هم خوشتون اومد.

مرز در عقل و جنون باریک است
کفر و ایمان چه به هم نزدیک است


عشق هم در دل ما سر در گم
مثل بیراهی و بهت مردم


گیسویت تعزیتی از رویا
شب طولانی خون تا فردا


خون چرا در رگ من زنجیر است
زخم من تشنه تر از شمشیر است


مستم از جام تهی حیرانی
باده نوشیده شده پنهانی


عشق تو پشت جنون محو شده
هوشیاریست مگو سهو شده


من و رسوایی و این بار گناه
تو و تنهایی و آن چشم سیاه


از من تازه مسلمان بگذر
بگذر از سر پیمان بگذر


دین دیوانه بدین عشق تو شد
جاده ی شک به یقین عشق تو شد


مستم از جام تهی حیرانی
باده نوشیده شده پنهانی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت 12:40  توسط علیرضا  | 

 

اولين كسی كه عاشقش ميشی دلتو ميشكونه و ميره.

دومين كسی رو كه ميای دوست داشته باشی و از تجربه قبلی استفاده كنی دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره.

بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشی اون آدمی كه هيچ وقت نبودی.

ديگه دوست دارم واست رنگی نداره .. و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكونی كه انتقام خودتو ازش بگيری و اون ميره با يكی ديگه ...

اينطوريه كه دل همه آدما ميشکنه.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 شهریور1386ساعت 13:57  توسط علیرضا  | 

 

عشق یعنی مستی و دیوانگی

عشق یعنی با جهان بیگانگی

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

عشق یعنی سجده با چشمان تر

عشق یعنی سر به دار آویختن

عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی درجهان رسوا شدن

عشق یعنی سست و بی پروا شدن

عشق یعنی سوختن با ساختن

عشق یعنی زندگی را باختن

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 شهریور1386ساعت 13:56  توسط علیرضا  | 

 

یه شعر خیلی زیبا از دوست خوبم،پیام ( نویسنده وبلاگ یخ داغ ) :

دنيا چند روزي بيش نيست...

جاي ديگر بايد رفت...

فکر ديگر بايد کرد...

فرصتي ديگر نيست...

توشه را بايد بست...

آخر اين همه نيرنگ و کلک...

مي شود توطئه اي بر سر خود...

گر کنی پيشه خود خوب و بدی...

مي کني توشه اي اندر بر خود... 

فرصتي ديگر نيست...

توشه را بايد بست...

وقت افطار و سحر...

ميکنم صحبت يار...

که همي اين همه گل اندر باغ...

ميکشم فرغت يار...

فرصتي ديگر نيست...

توشه را بايد بست...

مهدیا باید رفت...؟!

به کجا باید رفت...؟!

به خدا باید رفت...

به خدا باید رفت...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 19:54  توسط علیرضا  | 

 

یه دختر کوری تو این دنیای نامرد زندگی میکرد .

این دختره یه دوست پسری داشت که عاشقه اون بود.دختره همیشه می گفت اگه من چشمامو داشتم و بینا بودم همیشه با اون میموندم یه روز یکی پیدا شد که به اون دختر چشماشو بده. وقتی که دختره بینا شد دید که دوست پسرش کوره. بهش گفت من دیگه تو رو نمی خوام برو.

 پسره با ناراحتی رفت و یه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشمای من باش

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 11:36  توسط علیرضا  | 

 

نيمی خواب، نيمی بيدار، نيمی انسان، نيمی فرشته ام

و همواره از تو نوشته ام.

گريه ها و خنده ها،

بالهاي پرنده ها،

هر چه بود و هر چه هست،

لحظه های بی شکست،

قصه های واپسين،

عشقهای آتشين،

آفتاب و آسمان،

قلبهای مهربان

جلوه ای از حضور توست.

نيمی آواز، نيمی سکوت،

نيمی نور و نيمی سوت

و کورم و همواره از تو دورم.

به رنگين کمان که مي نگرم

به عطر های بی کران که دست مي زنم،

از تو دورتر می شوم.

اين همه فاصله را چگونه تاب بياورم؟

کاش مي توانستم براي شبهاي وحشی ام کمی مهتاب بياورم.


کدام کتاب را بخوانم؟

              کنار کدام خوشه انگور بمانم؟

                                       به سوی کدام اقيانوس پارو بزنم؟

                                                                        چه کنم با مظلوميت پيراهنم؟

کدام سيب بوی دهان تو را دارد؟

بوی عشق و مهربانی تو را دارد؟

در چشم چه کسی تصوير تو شفاف تر می نشيند؟

چه کسی روز و شب تو را از هر پنجره ای که دلش بخواهد، مي بيند؟


وقتی با توام، چراغ اتاقم خاموش نمی شود

و هيچ خاطره اي فراموش نمی شود.

وقتی با توام، ملکوت در دستهای کوچک من است و مي توانم به همه فرشتگان فخر بفروشم


نيمی سلام و نيمی بدرودم،

نيمی کوير و نيمی رودم

و ديشب باز از تو سرودم.

همه ستاره ها به زمين آمدند

به ديدار اين دل غمگين آمدند

                                                              

برگرفته از وبلاگ مریم خانوم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 11:35  توسط علیرضا  | 

 

پسر به دختر گفت اگه يه روزی به قلب احتياج داشته باشی اولين نفری هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم.


تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود..نياز فوری به قلب داشت.از پسر خبری نبود.دختر با خودش ميگفت :ميدونی كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا كنی.ولی اين بود اون حرفات.حتی براي ديدنم هم نيومدی...شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد...

چشمانش را باز كرد.دكتر بالای سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد.درضمن اين نامه براي شماست...!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاكت ديده نميشد. بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود:

سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاری كه قلبمو بهت بدم.پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم.اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)


دختر نميتوانست باور كند.اون اين كارو كرده بود.اون قلبشو به دختر داده بود...
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره های اشك روی صورتش جاری شد.و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 22:5  توسط علیرضا  | 

 

در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند. تخت او در کنار تنها پنجره ی اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد. و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعت ها با یکدیگر صحبت می کردند. از همسر ... خانواده و ...

هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی که بیرون پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد. بیمار دیگر در مدت این یک ساعت با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون جانی تازه می گرفت.

این پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه ی زیبایی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایق های تفریحی شان در آب سرگرم بودند. درختان کهن به منظره ی بیرون زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد. همان طور که مرد در کنار پنجره این جزییات را توصیف می کرد هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد.

روزها و هفته ها سپری شد.

یک روز صبح ... پرستاری که برای شستشوی آنها آب می آورد جسم بی جان مرد را کنار پنجره دید که در خواب و با آرامش از دنیا رفته بود. پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند. مرد دیگر خواهش کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد اتاق را ترک کرد.

آن مرد به آرامی و با درد بسیار ... خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره او می توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند.

در عین ناباوری او با یک دیوار مواجه شد. مرد پرستار را صدا زد و با حیرت پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار می کرده چنین مناظر دل انگیزی برای او توصیف کند؟ پرستار پاسخ داد: "شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد. آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی توانست دیوار را ببیند."

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 21:53  توسط علیرضا  | 

 

آدمک آخر دنیاست٬بخند...

آدمک مرگ همین جاست٬بخند...

آن خدایی که بزرگش خواندی٬به خدا مثل تو تنهاست٬بخند...

دست خطی که تو را عاشق کرد٬شوخی کاغذی ماست٬بخند...

فکر کن درد تو ارزشمند است فکر کن گریه چه زیباست٬بخند...

صبح فردا به شبت نیست که نیست٬تازه انگار که فرداست٬بخند...

راستی آنچه به یادت دادیم پر زدن نیست که درجاست٬بخند...

آدمک نغمهء آغاز نخوان٬به خدا آخر دنیاست٬بخند...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 16:5  توسط علیرضا  | 

 

من اگر روح پریشان دارم 

من اگرقصه هزاران دارم   

گله از بازی دوران دارم

دل گریان٬لب خندان دارم 

به تو و عشق تو ایمان دارم

در غمستان نفسگیر٬اگر

نفسم میگیرد

آرزو در دل من

متولد نشده٬میمیرد 

یا اگر دست زمان در ازای هر نفس 

جان مرا میگیرد 

دل گریان٬لب خندان دارم 

                                  به تو و عشق تو ایمان دارم                                  

من اگر پشت خودم پنهانم 

من اگر خسته ترین انسانم 

به وفای همه بی ایمانم

دل گریان٬لب خندان دارم

به تو و عشق تو ایمان دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 15:48  توسط علیرضا  | 

 

 

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب

را درتمام آن منطقه دارد . جمعيت زياد جمع شدند . قلب او كاملاً سالم بود و

هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي

زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند.

مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت .

ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست .

مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با

قدرت تمام مي‌تپيد اما پر از زخم بود. قسمت‌هايي از قلب او

برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي

جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشه‌هايي

دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد.

در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را

پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند

كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟

مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛

قلب خود را با قلب من مقايسه كن ؛ قلب تو فقط مشتي زخم و بريدگي و خراش

است.

پير مرد گفت : درست است . قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من

هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر

انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام، من بخشي از قلبم

را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام. گاهي او هم بخشي از قلب

خود را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛

اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد

كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند.

بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزي

از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند.

گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام.

اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌اي

كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند، پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست ؟

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير

مي‌شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌اي

بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و

در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به

جاي قلب مرد جوان گذاشت.

مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود

زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 13:16  توسط علیرضا  | 

 

وقتی سرکلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد.
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به این مساله نمی کرد.
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست. من جزومو بهش دادم.بهم گفت: "متشکرم" و گونه من رو بوسید.

می خوام بهش بگم، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمی دونم.

تلفن زنگ زد. خودش بود. گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمی خواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس، خواست بره که بخوابه، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسید.

می خوام بهش بگم، می خوام که بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمی دونم .


روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت: "قرارم بهم خورده، اون نمی خواد با من بیاد".
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچ کدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم، درست مثل یه "خواهر و برادر". ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید. من پشت سر اون، کنار در خروجی، ایستاده بودم، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو می دونستم، به من گفت: "متشکرم، شب خیلی خوبی داشتیم" ، و گونه منو بوسید.

میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم.

یه روز گذشت، سپس یک هفته، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. می خواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد، و من اینو می دونستم، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی، متشکرم و گونه منو بوسید.

می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم.

نشستم روی صندلی، صندلی ساقدوش، توی کلیسا، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من می خواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم، اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی؟ متشکرم"

میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم.

سالهای خیلی زیادی گذشت. به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش می دونست توی اون خوابیده، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود:
"تمام توجهم به اون بود. آرزو می کردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو می دونستم. من می خواستم بهش بگم، می خواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نمی دونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره."

ای کاش این کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گریه! . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 5:27  توسط علیرضا  | 

 

اولین ملاقات , ایستگاه اتوبوس بود .
ساعت هشت صبح.
من و اون تنها .
نشسته بود روی نیکت چوبی و چشاش خط کشیده بود به اسفالت داغ خیابون .
سیر نگاش کردم .
هیچ توجهی به دور و برش نداشت .
ترکیب صورت گرد و رنگ پریدش با ابروهای هلالی و چشمای سیاه یه ترکیب استثنایی بود .
یه نقاشی منحصر به فرد .
غمی که از حالت صورتش می خوندم منو هم تحت تاثیر قرار داده بود .
اتوبوس که می اومد اون لحظه ساکت و خلسه وار من و شاید اون تموم می شد .
دیگه عادت کرده بودم .
دیدن اون دختر هر روز در همون لحظه برای من حکم یه عادت لذت بخش رو پیدا کرده بود .
نمی دونم چرا اون روزای اول هیچوقت سعی نکردم سر صحبت رو با اون باز کنم .
شاید یه جور ترس از دست دادنش بود .
شایدم نمی خواستم نقش یه مزاحم رو بازی کنم .
من به همین تماشای ساده راضی بودم .
دختر هر روز با همون چشم های معصوم و غمگین با همون روسری بنفش بی حال و با همون کیف مشکی رنگ و رو رفته می اومد و همون جای همیشگی خودش می نشست .
نمی دونم توی اون روزها اصلا منو دیده بود یا نه .
هر روز زودتر از او می اومدم و هر روز ترس اینکه مبادا اون نیاد مثل خوره توی تنم می افتاد .
هیچوقت برای هیچ کس همچین احساس پر تشویش و در عین حال لذت بخشی رو نداشتم .
حس حضور دختر روی اون نیمکت برای من پر بود از آرامش ... آرامش و شاید چیزدیگه ای شبیه نیاز .
اعتراف می کنم به حضورش هرچند کوتاه و هر چند در سکوت نیاز داشتم .
هفته ها گذشت و من در گذشت این هفته ها اون قدر تغییر کردم که شاید خودمم باور نمی کردم .
دیگه رفتنم به ایستگاه مثل همیشه نبود .
مثل دیوانه ها مدام ساعت رو نگاه می کردم و بی تابی عجیبی روحم رو اسیر خودش کرده بود .
دیگه صورتم اصلاح شده و موهام مرتب نبود .
بی خوابی شبها و سیگار های پی در پی .
خواب های آشفته لحظه ای و تصور گم کردن یا نیامدن او تموم شب هامو پر کرده بود .
نمی دونم چرا و چطور به این روز افتادم .
فقط باور کرده بودم که من عوض شدم و اینو همه به من گوشزد می کردن .
یه روز صبح وسوسه عجیبی به دلم افتاد که اون روز به ایستگاه نرم .
شاید می خواستم با خودم لجبازی کنم و شاید ... نمی دونم .
اون روز صدای تیک تاک ساعت مثل پتک به سرم کوبیده می شد و مدام انگشتام شقیقه های داغمو فشارمی داد .
نمی تونستم .
دو دقیقه مونده به ساعت هشت دیوانه وار بدون پوشیدن لباس مناسب و بدون اینکه حتی کیفم رو بردارم دوان دوان از خونه زدم بیرون و به سمت ایستگاه رفتم .
از دور اتوبوس رو دیدم که بعد از مکثی کوتاه حرکت کرد و دور شد و غباری از دود پشت سرش به جا گذاشت .
من ... درست مثل یک دونده استقامت که در آخرین لحظه از رسیدن به خط پایان جا می مونه دو زانو روی آسفالت افتادم و بدون توجه به نگاه های متعجب و خیره مردم با چشمای اشک آلود رفتن و درو شدن اتوبوس رو نگاه می کردم .
حس می کردم برای همیشه اونو از دست دادم .
کسی که اصلا مال من نبود و حتی منو نمی شناخت .
از خودم و غرورم بدم می اومد .
با اینکه چیزی در اعماق دلم به من امید می داد که فردا دوباره تو و اون روی همون نیمکت کنار هم می نشینید و دوباره تو می تونی اونو برای چند لحظه برای خودت داشته باشی ... بازم نمی دونستم چطور تا شب می تونم این احساس دلتنگی عجیب رو که مثل دو تا دست قوی گلومو فشار می داد تحمل کنم .
بلند شدم و ایستادم .
در اون لحظه که مضحکه عام و خاص شده بودم هیچی برام مهم نبود جز دیدن اون .
درست لحظه ای که مثل بچه های سرخورده قصد داشتم به خونه برگردم و تا شب در عذاب این روز نکبت وار توی قفس تنهایی خودم اسیر بشم تصویری مبهم از پشت خیسی چشمام منو وادار به ایستادن کرد .
طرح اندام اون ( که مثل نقاشی پرتره صورت مادرم از بر کرده بودم ) پشت نیمکت ایستگاه اتوبوس شکل گرفته بود .
دقیق که نگاه کردم دیدمش .
خودش بود .
انگار تمام راه رو دویده بود .
داشت به من نگاه می کرد.
نفس نفس می زد و گونه های لطیفش گل انداخته بود .
زانوهام بدون اراده منو به جلو حرکت داد و وقتی به خودم اومدم که چشمام درست روبروی چشم های بی نظیرش قرار گرفته بود .
دسته ای از موهای مشکی و بلندش روی پیشونیشو گرفته بود و لایه ای شبیه اشک صفحه زلال چشمشو دوست داشتنی و معصومانه تر از قبل کرده بود .
نمی دونستم باید چی بگم که اون صمیمانه و گرم سکوت سنگین بینمونو شکست .
- شما هم دیر رسیدید؟
و من چی می تونستم بگم .
- درست مثل شما .
و هر دو مثل بچه مدرسه ای ها خندیدیم .
- مثه اینکه باید پیاده بریم .
و پیاده رفتیم...
و هیچوقت تا اون موقع نمی دونستم پیاده رفتن اینقدر خوب باشه .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 5:19  توسط علیرضا  | 

 

سلام دوستان عزیز.

من علیرضا هستم و می خوام توی این وبلاگ هرچی داستان عاشقانه یا شعر عاشقانه یا هر داستان دیگه ای که ازش خوشم بیاد رو بنویسم.

البته همین جا بهتون میگم که هیچ کدوم از این داستان ها از خودم نیست و من فقط ازشون خوشم اومده که تو این وبلاگ گذاشتمشون.

ممنون.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 5:16  توسط علیرضا  |